حكيم ابوالقاسم فردوسى

112

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

به يك دست ، دست پهلوان را گرفت و به دست دگر جام پر باده كرد * و ز او ياد مردان آزاده كرد و گفت : تو از من نشان قباد را مىپرسى ، او را از كجا مىشناسى و با او چه كار دارى ؟ رستم گفت : اى پهلوان ، بزرگان ايران همگى او را به پادشاهى برگزيده‌اند . پدرم زال زر مرا به جستجوى وى فرستاده و فرموده است تا او را نيابم هيچ جا درنگ نكنم . اگر توانى مرا به جايگاهش رهنمون باش . ز گفتار رستم دلير جوان * بخنديد و گفتش كه اى پهلوان ز تخم فريدون منم كىقباد * پدر بر پدر نام دارم به ياد به شنيدن اين سخن رستم از جاى برخاست زمين ادب بوسيد ، و پيام زال زر را رساند . كىقباد شادان و خندان گفت ديشب به خواب ديدم كه دو باز سپيد از سوى ايران آمدند و تاجى كه آورده بودند بر سرم نهادند . چون بامدادان بيدار شدم به شادى اين خواب خوش در اين سبزه‌زار خرم و زيبا ، اين مجلس شاهانه را آراستم . تو بىگمان آن باز سپيدى كه تاج پادشاهى را براى من آوردى . رستم گفت : اى شهريار ، شادباش كه خوابت به حقيقت پيوسته است اكنون جاى درنگ نيست ، مجلسانه و بزم بپرداز تا بىدرنگ به سوى ايران بشتابيم . همه از جاى برخاستند ، بر اسب سوار ، و روانهء ايران شدند . شب و روز تاختند . چون به جايگاه طلايه‌داران تورانيان رسيدند آنان از كمينگاه سر برآوردند و جنگ را آماده شدند . كىقباد چون دشمنان را آمادهء كارزار ديد خواست كه دليران خود را به پيگار برانگيزد . رستم گفت : اى شهريار ، اين كار را به من بازگذار دل و گرز و باز و مرا يار بس * نخواهم جز ايزد نگهدار كس اين گفت ، بر رخش نشست و به گروه دشمن تاخت .